shervin-shahvazipour
یادداشتی برای این وب

دوستان و همراهان عزیز
از این به بعد می‌توانید با مراجعه به آدرس http://shervin-shahvazipour.blogfa.com پی‌جوی نوشته‌های این نویسنده و مطالب خواندنی دیگر از جمله داستان‌های نیمروز باشید.

هم‌چنان منتظرم: http://shervin-shahvazipour.blogfa.com

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٦ - شروین شاه‌وزی‌پور
داستان ترجمه - منبع: آتی‌بان مارگارت آتوود/ترجمه: شیده پژمان


شیده پژمان

تو انتظار یک جاده را داشتی، یا یک رود خانه ،قایق ،دروازه و یا یک نگهبان را . همه چیز مهیا بود ؛ اما هیچ کدام آنطور که تو تصورمی‌کردی ازآ ب در نیامد. جاده با پیاده رو‌هایی که همیشه بر آن قدم میزدی، فرقی نداشت. هر دو  آسفالت‌شان همسان بود.  کثیف ، همراه با آدامس‌های خاک خورده و چسبیده به تن‌شان، آب دهان تازه و دستشویی یک سگ.پاهایت بسیار خسته بودند. وقتی به رودخانه رسیدی بیشتر به مجرای فاضلابی شباهت داشت، راکد؛ با جلبک‌ها و کیسه‌های پلاستیکی شناور روی آب. قایقی با  تن پوسیده‌اش درآ ب لنگر انداخته بود، اما به آن هیچ دست‌رسی نبود. در عوض پیاده رو ، تو را به آن‌سوی یک پل آهنی و بزرگ می‌برد، پلی به رنگ خاکستری.
پس از آن، دیواری با  خشت‌های قرمزتا ابدیت پیش می‌رفت. روی دیوار پوسترهایی نصب شده بودند. تبلیغات یک نمایش یا فیلم ؛همان یک پوستر دوباره و دوباره پشت سر هم چسپانده شده بود.  آنها صورت یک زن را نشان می‌دادند، زن انگار غافلگیر شده باشد، دست‌هایش در هوا به حالت دفاع ، معلق بود. حروفی روی آن نوشته شده بود ،به رنگ‌های آبی و نارنجی ، به اضافه تیترهای مشهور ازروزنامه‌ها، اما به گونه‌ای که  آن را نمی‌توانستی بخوانی. چند اسم هم روی دیوار نقاشی شده بودند که  تو هیچ کدام‌شان را نمی‌شناختی. دیگر ، یک نماد گلابی و دستخطی  که تو را به یاد حیواناتی می‌انداخت که دلقک‌ها، روز تولد کودکان ، از بادکنک‌ها ، میساختند! 
بالاخره به دروازه رسیدی. در آهنی  در عمق دیوار آجری. بدنه دروازه، فرورفته‌گی زیاد داشت ؛ گویا که مردم آن را محکم لگد زده باشند. پاسبانی بر آن تکیه داده بود. از قیافه‌اش پیدا بود ، چند وقتی می‌شود، خواب خوشی نکرده است؛ با شلوار« لی »کهنه، ته ریشی پهن ، کفش‌هایی پاره ، به اضافه  کوله پشتی سوراخ شده‌ی لم داده کنار پایش.  ـــ"بالاخره به اینجا رسیدی( پاسبان مکثی کرد وادامه داد)"اینها مال تو هستند، من برایت نگهشان داشته بودم". و تو می‌پرسی: " اموال من؟" به کوله پشتی نگاه می‌کنی.  تا به حال ندیده بودیش. منظور او از وسایل تو چه بود؟ مسواک؟ زیر شلواری؟
او پاسخ می‌دهد " چیزهایی که برای اینچنین روزی ذخیره کردی"
تو کوله پشتی را از زمین بالا می‌کنی، بسیار سبک به نظر می‌رسد. آیا داخلش، یک ساندویچ میتوان یافت ؟
تو احساس گرسنگی نمی‌کنی ولی شاید بعدا گرسنه‌ات بشود!. به دروازه به دقت نگاه می‌کنی. هیچ پنجره‌ای در آن نمی‌بینی حتی قفلی هم وجود ندارد.
ازپاسبان می پرسی: " من باید داخل اینجا شوم؟"
او به تندی پاسخ می‌دهد:« البته، من باید اول از تو چند سوال بپرسم خوب فکر کن، قبل از اینکه جواب دهی!»
تو با خود حدس می‌زنی که چگونه سوالاتی از تو پرسیده خواهد شد. مثلا باید به گناهانت اعتراف کنی و از این گونه چیزها. آماده جواب دادن هستی. شاید تو یک شخص کامل و ایده آل ، نباشی. ولی اگر اینجا به دنبال آدم‌های ایده‌آل بودند هیچ کسی مستحق ، شناخته نمی‌شد. پس به خودت اطمینان کامل داری. 
پاسبان می‌پرسد:« رنگ مورد علاقه‌ات چیست؟ گربه‌ات را دوست داشتی؟ هرگز سکه‌ای روی خیابان پیدا کردی؟ آیا خوشحال زندگی کردی؟»
یک دفعه تمام سوالات ، دوباره در ذهنت تکرار می‌شوند: «رنگ مورد علاقه داری؟» یادت نمیآ ید. هر چه می‌خواستی برای دفاع از خودت بگویی، کاملا از سرت پریده است!

باد زوزه می‌کشد. پوسترهای پاره شده در خیابان چرخ می‌زنند، با دهن‌های باز، چشم‌ها و دست‌ها.

شاید بهتر باشد که کوله پشتی را باز کنی. تو که اصلا گربه‌ای نداشتی. داخل دروازه شدن ، چه ربطی دارد به  سکه پیدا کردن، حتما اشتباهی شده است...


-------
پانوشت :
* مارگارت اتوود
Margaret  Atwood ، نویسنده معاصر کانادایی در سال ۱۹۳۹ در اتاوا به دنیا آمد. آثار او در بسیاری کشورها راه  یافته . داستان کوتاه « دروازه بهشت» از کتاب خیمه ( چادر) او برداشته شده است.

* شیده پژمان ، مترجم داستان ، متولد کابل ( افغانستان) و درس آموخته ایران است . پژمان ، الان دانشجوی دانشگاه وسترن است ؛
۲۰
سال دارد و در کشور کانا دا زندگی میکند .

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٦ - شروین شاه‌وزی‌پور
شعری از خودم

در میان این همه آشفته حالی‌های این شب‌های بی‌پایان من

با همه عشق و غرور و شور و شوقِ جان‌ستان قلب بی‌سامان من

آمدی از کوچه‌های این حوالی  رد شدی رفتی بدون قیل و قالی

ناله‌های عشق من باور نکردی  عشقِ بی‌پایان من باور نکردی

رد شدی آرام و رفتی  رد شدی آرام و رفتی 

حالا

با تمام حال‌های نقل در بالا

و از فراز صدای دهن دره‌ی کشـناک کافه خورشید / که دارد می‌رود

و رود که آن ته دارد می‌رود

جای پاهایش را شمارش‌کنان

زیر بغل می‌گیرد وُ

ماسه‌هاشان را می‌تکاند وُ

بی نگاهی به پشت سر      به قهر / آیا نباید که تا می‌تواند   دور و دور و دورتر

یا حتا جایی دورتر 

یا    دورتر

خیلی

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٦ - شروین شاه‌وزی‌پور
داستان نیمروز ـ شش

بیگبابه

حبیب‌الله صادقی

رتبهی دوم مشترک بخش آزاد

-       هی بیگبابه، خوابت برده.-       نی ملابابه. گمانیم چرت می‌زده؟ خودش می‌خندد. مجلس می‌خندد. مهمان‌ها، مهمانخانه می‌خندند. ملابابه می‌خندد. حاضرباش‌ها، قوماندان‌ها می‌خندند. همه می‌خندند. دهقان ملابابه هم می‌خندد، نشسته مقابل دروازه.-       چایته بخور بیگبابه.-       بی‌غم باش. بخور که دیگر چرت نزنی؟‌-       چای خواب را از سر می‌پراند. خنده‌ها آرامتر می‌شود باز می‌خندند. ملابابه می‌خندد. نگاهش می‌کنی. چشمبهچشم شده‌اید. چشمش که به زمین نمی‌شود و می‌خندد و بهدنبالش می‌خندند. مجلس می‌خندد. ملابابه می‌خندند. اینها، که با خان‌ها دشمنی دارند، از آن قدیم‌ها، پدر پدرشان، با خان‌ها دشمنی داشتند. آن پیشترها که مرد نبودند حالا از خیر سر انقلاب اینطور مرد شده‌اند. مگر پیش از انقلاب اینطور بودند. پیش یک خان یا یک خان‌زاده سرشان را بلند می‌توانستند مگر بهروی یک خان و یک خان‌زاده می‌توانستند بخندند. هی ی هی چه‌ها که می‌گویم. بخندند؟ نگاه کنند. مگر به چشم یک خان می‌توانستند نگان کنند. هی ی هی بهدست خود بلا را بهجان خریدی خدابیامرز خانعمو چقدر گفت:‌« بچه برادر، پشت از این شیخَگاه نگرد که آخر و عاقبت نداره.»گوش نکردی که نکردی. گوش نکردی که هیچ، سر دشمنی را هم گرفتی. اقوام را به جانش انداختی، بیگانه‌ها را به ضدش خستاندی که چی؟ سر ناخورده مجاهد شده،‌حق دهقان و مزدور را از خان‌ها می‌گیرد.  کدام حق؟ کدام دهقان؟ کدام مزدور؟ با هزار پدرلعنتی از قوم و خویش خود گرفتی. بعد از گرفتن چه کردی؟ به کام چهار مرده‌خور انداختی. اگر نکردی بگو. از یادت که نرفته؟ همان سال که ملابابه در جنگ اول با خان‌ها شکست خورد. مگر گریخته پاکستان نرفت؟ حالا دیگر باید یادت آمده باشد. یادته همان سال چقدر گندم برای خانه‌ی ملابابه دادی؟ چندبار زغال برایشان آوردی؟ آن روز که زنش را داکتر بردی یادت است؟ زن ملابابه را؟ وقتی خر مابین آب افتاد، چطور به آن قهر چله‌گی مابین آب درآمده خر را بیرون کشید زن و بچه‌ی ملابابه را سوار کرده و خودت همانطور آبچکان به خانه آمدی. مگام این قوخ‌هایی (1) که می‌زنی، تأثیرش از کجا است؟ این که معلوم‌دار است. آن وقت ملابابه چی؟ چندبار بهدنبال سلاح رفتی؟ وقتی از پاکستان آمد، سلاح آورد. خان‌ها را شکست داد. آن وقت چی‌کرد؟ هاها، گپ(2)، گپه همو خدابیامرز خانعمو است، که خیلی پیشترها گفته بود:‌« این آدم یک خودکش بیگانهپرور است» راست می‌گفت. حالا دیگر می‌دانی که راست می‌گفته. اگر خودکش بیگانه‌پرور نمی‌بودی حالا اینجا چه میکردی؟ مگر بعد از سر خان‌عمو، چه کسی کلان قوم می‌بود؟ کی باید قوم را جمع می‌کرد معلومدار است تو، تو، بچه برادر خان. کلان و موی سفید قوم برادر خان؟ پدریت، آن خدابیامرز فقط رقم خواب‌واری به یاد بعضی از موی سفیدها می‌آید. حتا تو هم که حالا کلان‌ترین مرد خداندان بیک‌ها هستی پدرت را بیاد نمی‌آوری. آره، تو، تو باید قوم را جمع می‌کردی. نمی‌ماندی که در این دوره انقلاب و شغل و دغل(3) تید و پاشان (4) شده، هر کدام به دم یکی آویزان شوند. همین خودت، آره خودت، بعد از پانزده سال سربالا و سر پایین زدن چه شمشیر به کون فیل زده‌ای. برای قوم؟ قوم که هیچ، برای خودت چی کردی؟ اگر خودکش بیگانه‌پرور نمی‌بودی، حالا خان می‌بودی. خان کلان. پدر خانزاده‌های قوم. حالا چی؟ حالا که دیگر موهایت سفید شده و نامت بیگبابه هی ی هی ... دریغ از یکپیاله چای تلخ که به خانه خود می‌خوردی. همراه دو سه اشتک(5) و زنت که دوستت می‌داشت. اگر خودکش بیگانهپرور نمی‌بودی ...چندبار بهدنبال سلاح رفتی؟ آن وقت ملابابه چی؟ خندیده گفته بود: « بیگبابه تو که واجد استی، ماشاءالله هم مرد جنگ و روزپله هستی، هم از یک تول و تبار ...» بار آخر هم گفته بود: «یک خوبیشه بریت مانده‌م» و بعدها که رفتی. بعد از توزیع سلاح با دیدنت گفته بود:« وای وای وای ی چطور شد که از یادم رفت. وای وای ...» و تو گفتی خیر باشد. حالا که چی شده. کدام چی نیست. ملابابه خندید. ملابابه خندیده بود به رویت خندیده بود. «راست می‌گی چی می‌شه کرد. کاری است که، حالا شده، بهخیر بهزودی باز سلاح می‌یایه آنوقت یک خوش کرده‌ش از خودیت است.» چند روز بعد بود حاضرباش‌های ملابابه کلاش‌های نو را به شانه انداخته بودند. تفنگ موش‌کش قدیمی‌ات را شانه کرده همراهشان به بازار رفتی. تا بازار چقدر برایت خندیده بودند؟ خود ملابابه را هم دیده بودی که سوار بر اسب می‌خندید.-       بیگبابه بیگبابه وانهموش وانهموش.-       بیگبابه، تفنگیته بده همان موش را بزنم؟ -       ببین، بی‌پدره، چطور طرف تفنگیت چشمک می‌زنه. خندیده بودند، بلندبلند خندیده بودند. خنده‌هایشان به کوه‌ها ـ دو طرف راهـ خورده بود. پسگشت کرده مابین خودشان و گوش‌های تو مانده بود. حالا هم می‌خندند. ملابابه هم می‌خندد. ملابابه؟ آره ملابابه. یادت هست بعد از گریختن ملابابه چندروز مابین گاوخانه زندانی شدی؟ چقدر چوب‌ات زدند؟ چندروز آب و نان‌ات ندادند تا بگویی که ملابابه بهکجا گریخته؟ پیش از جنگ آخر، همان جلسه‌ی دشتکی، ‌او که یادت هست. بالای آن قوماندانک(6) به قصد انداخت تفنگ گرفتی، که چرا ملابابه بی‌احترامی کرده بود. آنوقت ملابابه چی‌کرد؟ - دیوانه توره چی به این گپا برو پیش حاضرباش‌ها (7) پیش از شکست وقتی که خط شکسته شد و ملابابه خودش را پس کشاند. مگام تو نبودی که سپر بلای ملابابه شدی؟ پیش رفتیـ طرف خط شکسته شدهـ تا بچه ملابابه را پیدا کنی. مگام تو جلو‌دار اسب خودشده بچه ملابابه را نیاورده بودی؟ آنوقت چرا سریت غالمغال کرده بود؟ -       کدام گوری بودی؟ نگرانمان ساختی گفتیم نکند که بچه را به کشتن داده باشی.به کشتن داده باشی؟ جنگ را خودش شروع کرد. قوماندان جنگ هم خودش بود. آنوقت بچه را تو به کشتن می‌دادی؟ -       هی ی هی می‌خندند. خنده‌هایشان از یک گوشَت به گوش دیگرت تیر می‌شود. گوش‌هایت سوراخ شده؟ -هی هی کجاستی بیگبابه؟ وارخطا (8) شده هاها می‌گویی. می‌خندد. همه می‌خندند. چای‌های سبز، چای‌های سیاه، چایبرهای یکنفره همه و همه می‌خندند. قریه‌دارها، کلان‌ها، قوماندان‌ها، پشت پیاله‌های چای شکم انداخته، می‌خندند. ریش‌هایشان درازتر از گذشته شده، گوشت‌های زیر چشمشان پندیده و دهانشان بزرگ می‌نماید و لب‌هایشان افتاده می‌خندند. بلندبلند می‌خندند. -       بیگبابه، بیگبابه.-       هاها چی گپه؟ چی گپه؟ -       وارخطا نشو بیگبابه ... گفتیم ایقه زود خواب می‌شی.-       اختلاط نمی‌کنی؟ -       بیگبابه. به نظریت همی آینده جهان چی میشه؟‌-       بگو بیگبابه، بگو نی، یک تحلیل خانی که داشته باش نی.و گوشه‌های لبشان پوزخند می‌زند. حالا دیگر باید یک چیزی بگویی. یک گپ، یک گپ پخته. پخته‌ی پخته. همانطور که دیگر هیچ‌کس سرت ریشخندی نتواند. هاها همی خوب است. خدا کند که، چی؟ نی نی- مخو زیاد نمی‌دانم- نی‌نی بیگبابه شکستهنفسی می‌کنی- بگو نی، بگو که آخر و عاقبت ای دنیا چی میشه؟ - ما ها چه می‌شیم؟ حالا دیگر وقت‌اش هست. تا کدام دیگر کدام چیز نپرانده بگو. بگو وقت‌اش هست. فقط خدا کنه که، چ چی؟ نی نی.- مخو گفتم که زیاد نمی‌دانم، همو مقدار می‌دانم که اگر شیخه و نوآمد(9) یکی شوند زن همه را به آب بستهمی‌کند. خنده‌ها آرام می‌شود. قطع می‌شود. رفتهرفته چهره‌هایشان رنگ می‌گیرد. بعضی‌ها که پوست روشنی داشتند روشنی پوست‌شان به سرخی بدل شده و آن‌هایی که سیاه و سبزه‌تر هستند به رنگ فولادی چهره بدل کرده‌اند. ملابابه هم رنگ بدل کرده سرخ شده سیاه شده از جایش در آن بالای مجلس بلند می‌شود. - بیرون. ای دیوانه ره بیرون کنید. دونفر به شانه‌هایت می‌چسبند. بلندت می‌کنند. آنها را پس زده داد می‌زنی. - ایلایم کنید! ایلایم کنید. گوش کو ملابابه تا بهحالا بهرویت هیچ نگفته بودم. حالی دیگه می‌گوم. اوسال که گریخته پاکستان رفتی، بعد از تو چی کردم؟ او زمستانی زنیته چی کردم؟ او وقت تو چی کردی؟ تو که آمدی. تو مره چی کردی؟ در جنگهایت چی کردم؟ بچه‌ته چی کردم؟ بچه‌ته که ماندی، تو مره چی کردی؟ هاها بچه‌ته، زنیته، خانه‌ته که مانده رفتی او وقت تو چی؟ تو مره چی؟ توچ ...- بیرون کنید ای دیوانه ره. صدبار گفتم اینطور دیوانه‌های بسته‌ای را نمانید که مهمانخانه بیایه گوش که نمی‌کنید. بیرون کنید ...دونفر کشانکشان از دروازه بیرون می‌کنند و صدای ملابابه در گوشَت می‌پچید. - نان بیتی، آب بیتی، غمیشه بخور، که آخر روی خود آدم عف بزنه؟‌و تو خوب فهمیدی که مهمان‌ها بسیار دیر رفتند. آخرهای شب ملابابه به گاوخانه آمد. پیش تو. روبهرویت در روشنایی هریکینِ(10) عسکرش صورت پرپشمش را  دیده و او به صورتت سیلی زد. به سرت به گوشَت، سیلی زد. ملابابه بیرون شد. دروازه را محکم بستهکردند. نعره کشیدی. رفتهرفته ناله کردی. و حالا که حاضرباش ملابابه تفنگ بهدست داخل گاوخانه شده، تو هیچ تشخیص نمی‌توانی که کدام یک حاضرباش‌ها است. صدای شلیک را می‌شنوی که شاید از بیرون باشد. تلاش می‌کنی که بیرون را و محل شلیک را پیش خود تجسم کنی، پیش از آنکه محل دقیق شلیک را بر زبان آوری ناله خفیفی از دهانت خارج می‌شود بعد که دهان باز می‌کنی چیزی دهانت را سوزانده از پشت گردنت خارج می‌شود.  

پانوشت:1. قوخ = سرفه2. گپ= حرف، سخن3. شغل و دغل = شلوغ و پلوغ 4. تید و پاشان = بهم ریخته 5. اشتک = بچه، کودک6. قوماندان = فرمانده 7. حاضرباش = محافظ8. وارخطا =  نگران 9. شیخه و نوآمد = اسم خاص (دو روستا) 10. هریکین = فانوس    

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٦ - شروین شاه‌وزی‌پور
داستان نیمروز ـ شش

قرعه

شیرین اسحاقی

پیکان سفید رنگی جلوی پایم ترمز می‌کند. درش را باز می‌کنم. نگاهم به کسی می‌افتد که روی صندلی عقب،‌ شق و رق نشسته. کنارش می‌نشینم. راننده با همان سرعتی که ترمز کرده به راه می‌افتد. زیرچشمی به او نگاه می‌کنم. روی صندلی جابه‌جا می‌شوم و دوباره از زیر چشم نگاهش می‌کنم. حتم دارم که یکجایی او را دیدهام. نگاهش مثل عقاب به جاده است. نگاه عقابی‌اش یکجای ذهنم لانه کرده. چقدر آشناست! کجا دیده بودمش؟ دانشگاه یا تو خیابان؟ حتم دارم که جایی او را دیده‌ام. از تو آیینه هم می‌توانم بهراحتی نگاهش کنم. کجا را نگاه می‌کند؟ کاش برای یک لحظه نگاهم کند. شاید او هم مرا بشناسد. نکند تو آرایشگاه یا چه می‌دانم اتوبوس ... نه یکجای دیگر. نگاهش تیزتر از راننده به جاده است. راننده از آینه نگاهم می‌کند. نگاهم را از آینه می‌دزدم. تو مجلس عروسی ندیدمش؟ بهآرامی به طرفش برمی‌گردم. نگاهش به جلو خمیده است. به جاده. شال سفیدرنگی را طوری روی سرش انداخته که فقط قسمت کمی از گونه‌هایش دیده می‌شود. اما چشم‌هایش را به خوبی می‌شناسم. مثل عقاب تیز و مستقیم نگاه می‌کند. خودم را کج می‌کنم. از جیب بارانی‌ام بسته‌ای آدامس بیرون می‌آورم. یکی می‌اندازم تو دهانم. بسته را جلوش می‌گیرم و می‌گویم: بفرمایید. حتا نگاهم نمی‌کند! در عوض راننده به عقب برمی‌گردد. نمی‌دانم راننده کنجکاوی می‌کند یا فضولی! شانه‌ای بالا می‌اندازم. سرم را به صندلی تکیه می‌دهم و چشمهایم را می‌بندم. راننده تخته‌گاز می‌رود. تمرکز می‌گیرم تا گذشته را مرور کنم سعی می‌کنم همه چیز را خوب به یاد بیاورم. همسایه‌ها، دبستان، راهنمایی ... آدامس را تندتر می‌جوم. چیزی تو ذهنم مثل آونگ می‌آید و می‌رود. نمی‌توانم گیرش بیندازم. تو کتابخانه، شاید هم تو خواب! اه، چه فرقی می‌کند؟ به فرض هم که یکجایی دیده باشمش،‌که چه؟ راننده می‌پرسد: خانم کجا پیاده می‌شید؟ چشم‌هایم را باز می‌کنم. به من نگاه می‌کند. می‌پرسم:‌ با منید؟ می‌گوید: پس با کیم؟ می‌گویم: رسالت. از سر و لباسش تعجب می‌کنم. معلوم نیست زن است یا مرد! کت و شلوار مشکی رنگش و این شال سفید که روی سر انداخته! خودم را کنار می‌کشم. نگاهش به انگشترش می‌افتد. یعنی خودش است؟ مگر می‌شود؟! چند سال پیش بود.؟ ذهنم یک مرتبه به دوره‌ی دبیرستان کشیده می‌شود. سال آخر، خودش است. همین ... همین خانم یا آقا! مرد بود انگار. با این که یک مرتبه به دبیرستانمان آمده بود، اما حتم دارم خودش است. انگشترش هنوز توی ذهنم رنگ دارد. آبی‌اش با همه‌ی آبی‌های عالم فرق می‌کند. دست‌کم من تا بهحال چنین آبی خیره‌ کننده‌ای ندیده‌ام. سال آخر ... سال آخر.خانم سلطانی وارد کلاس شد، این خانم ... اه، او که زن نبود. سعی می‌کنم صورتش را یکبار دیگر نگاه کنم. غیر از چشم‌هایش چیز دیگری به خوبی دیده نمی‌شود. فکر می‌کنم شالش را یک مرتبه از سرش بکشم. از این فکر خنده‌ام می‌گیرد. راننده از آینه نگاهم می‌کند. لبم را جمع می‌کنم و جلوی خنده‌ام را می‌گیرم. خودش است آن وقت هم انگشترش توی انگشت اشاره‌اش بود. پشت سر خانم سلطانی وارد کلاس شده نمی‌دانم از اداره آمده بود؟! خانم سلطانی گفت: قراره از بین بچه‌های هر کلاس فقط سه نفر رو انتخاب کنم. نگاهش را بین بچه‌ها چرخاند. خودش است همین آ... آقا، خودم دیدم که اول انگشتش را به طرف بچه‌ها می‌گرفت، بعد خانم سلطانی بی‌آنکه او را که پشت سرش ایستاده بود دیده باشد اسم همان شخص را می‌خواند. اول انگشتش را به طرف شریعت گرفت و بعد زاهدی. و خانم سلطانی گفت:‌ شریعت، زاهدی. همه‌ی بچه‌ها قد کشیدند، روی پنجه‌ی پا بلند شدند، دست توی هوا تکان دادند و گفتند: خانم ما ... خانم تو رو خدا ما ... خان پس ما چی؟ مگر نمی‌دیدند که او انگشتش را به طرف من نشانه گرفته؟ مطمئن بودم که نفر سوم من هستم ولی او انگشتش را چرخاند، مثل اینکه پشیمان شده بود، چون به سرعت انگشتش را، همین که هنوز هم انگشتری دارد، به طرف رستگار چرخاند. و خانم سلطانی گفت: رستگار. همان وقت فکر کردم که قرعه‌کشی‌اش خیلی مزخرف است. می‌توانستم نفر سوم باشم. این آبی، این نگاه خیره‌ی عقابی هیچ‌وقت یادم نمی‌رود. همه‌ی آن شب‌ را خواب دیده بودم که انگشتش را به طرفم نشانه رفته و بعد که بیدار شده بودم، فقط افسوس خورده بودم که کاش اردوی مشهد را از دست نداده بودم. اما بعدش چقدر خوشحال شدم! صبح که جای آن نفر را تو کلاس خالی دیدم باز هم به آن انگشتر آبی و نگاه خیره فکر کرده بودم. یعنی خودش است؟ چرا راننده این‌طوری نگاهم می‌کند؟ او که همان روز با بچه‌ها رفته بود! خودم دیدم که سوار ماشین شد. مگر چند روز بعد نبود که خبر آوردند ماشین بچه‌ها افتاده تو دره؟! ‌گفتند که هیچ‌کس زنده نمانده! تنم مورمور می‌شود. انگار همه‌ی بدنم یخ کرده. خودم را از او دور می‌کنم به شیشه‌ی بسته‌ی ماشین می‌کوبم و می‌گویم: خودشه، همین خا ... آق، آقا. راننده نگاهم می‌کند و می‌گوید کی؟! چته خانم؟ به طرف او برمی‌گردم انگشت اشاره‌اش را خیلی آرام بلند می‌کند، همان که فیروزه‌ی آبی‌اش خیره کننده است، داد می‌زنم. نگه‌دار، نگه‌دار، خودشه، انگشتش را توی ماشین می‌چرخاند. اول به سمت راننده و بعد کاملاً به طرفم برمی‌گردد. انگشتش حالا روبهروی من است. نگاه عقاب‌گونش در نگاهم گره می‌خورد. راننده می‌گوید: کی؟! لب باز می‌کنم که بگویم: صدای وحشتناک ترمز و ...

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٦ - شروین شاه‌وزی‌پور
داستان نیمروز ـ پنج

 

مرضیه حاجیان

ببین یککلاغ چطور چهلکلاغ می‌شود

رتبهی سوم مشترک بخش آزاد 

در را که باز کردم مهربان و صمیمی گفت: سلام خانم! خواهش می‌کنم این دفعه چیزی نگو برات توضیح می‌دهم.هنوز حرفش را در ذهنم مرور نکرده بودم که پشت‌بندش یک دختر لاغر مانتو مشکی کلاسور بهدست وارد شد. سلام علیک سردی کردم.برایشان چای ریختم و توی آشپزخانه منتظر ماندم تا طبق معمول بیاید و توضیح بدهد.- دختره دانشجوست، خوابگاه نگرفته هنوز! یک مقدار آواره است. بیچاره دلم برایش سوخت! - هر کس کلاسور دست گرفت شد دانشجو!؟  داشت دوباره توضیح می‌داد که فقط همین یک شب است و ... بی‌اهمیت پشت کردم بهش رفتم سراغ دختر.-        به سلامتی دانشجو هستید؟ -        بله.-        کجا،‌چه رشته‌ای؟ -        شیمی دانشگاه صفائیه.-        صفائیه!! این‌جا که فقط رشته گروه‌های انسانی را دارد!؟ -        در واقع یادگار امام می‌روم ولی بعضی واحدها را صفائیه گرفتم.دختره‌ی پررو انگار با نگاهش به من بد و بیراه می‌گفت. من هم با نگاه بهش فهماندم خر خودتی عوضی!!حالا حاجی هم نشسته بود کنارم. خودش را چسبانده بود به من که مثلاً‌ بگوید زنم را خیلی دوست دارم! یک نگاه به صورتش انداختم. به سبیل‌های کلفت مشکی که نگاهم افتاد یاد ظهر افتادم. به دختر گفتم: شما که شیمی خواندید به حاجی بگویید رنگ مو با اکسیدان عمل می‌کند. ظهری بهش گفتم حاجی اگر می‌خواهی موسفیدهات زود رنگ بگیرد و دیرتر رنگش برود اکسیدان کمتر بریز. او هم اصلاً نریخت! هرچه می‌گویم اکسیدان با رنگ فعل و انفعالات شیمیایی انجام می‌دهد تا مویت رنگ بگیرد. می‌گوید: نه تو چیزی سرت نمی‌شود، می‌خواهی ادای شیمی‌دان‌ها را دربیاوری.-        من که به حرفت گوش دادم خانم.-        بله چون مجبور شدی.دختر با تعجب به صورتش نگاه کرد و گفت: ماشاءا.. صورتشان چه خوب مانده. اگر نمی‌گفتید باور نمی‌کردم موهاشان را رنگ می‌کنند.گفتم: کرم‌های دکتر مظاهری همین است دیگر.-        خانم من آن کرم‌ها را برای تو گرفتم.رو به دختر کردم. ردیف دندان‌های سفیدم را نشانش دادم: به نام خودم به کام همه! هِه هِم! حاجی شرمنده سرش را انداخته بود پایین. هر موقع پرزهای قالی را می‌کند می‌فهمیدم! حتماً لجش خیلی درآمده بود که از رنگ مو گفتم. او هم لجم را درمی‌آورد گفتم الان بهترین موقعیت است چاقوی زخم زبان را باید تا دسته فرو کنی. گفتم:‌ اتفاقاً چند سال پیش دخترم بابل قبول شد! پرسید: چه رشته‌ای؟ -        رادیولوژی.-        به سلامتی! الان چه ترمی هستند؟ -        باباش که ایشان باشند نگذاشت ادامه تحصیل بدهد. می‌گفت: دانشگاه که نیست زایشگاه است! مرکز سقط جنین است!... دِ؟ حاجی یک چیزی بگو. خجالت نکش! بگو. حالا من خودم را چسباندم بهش: همین مرامش بود که شیفته‌اش شدم.به دختر نگاه کردم. سرش را انداخته بود پایین. سبزه بود. اگر هم خجالت کشیده بود سرخ نشده بود. -        خانم! جلوی مهمان که آدم!... -        آدم! من چه ربطی دارم به آدم‌ها!؟ حاجی به من می‌گوید فرشته! بس که خوبم! حالا حاجی بلند شده بود برود زیرزمین. به اندازه کافی حالش را گرفته بودم. وقتی رفت از دختر پرسیدم: صبح‌ها چه ساعتی از خواب بیدار می‌شوید؟ -        من عادت دارم صبح‌های زود بیدار می‌شوم. به شما زحمت نمی‌دهم. -        فرقی نمی‌کند. خواب من آن قدر سبک است که از افتادن پر هم بیدار می‌شوم. -        یاد رمان پر افتادم. خنده‌ام زهری شد! دختر حواسش به خنده‌ی من نبود. داشت اطرافش را دید می‌زد. نگاهش علامت سؤالی بود. منتظر شدم خودش بگوید چه می‌خواهد. -        دستشویی‌تان کجاست؟ -        تو حیاط.رفت دستشویی. حالا صدای خنده‌های بلندبلند حاجی که از زیرزمین می‌آمد حوصله‌ام را سر برد. رفتم تو حیاط به سمت زیرزمین. پای بساط نشسته بود. بوی تریاک مثل اوایل حالم را هم نمی‌زد. گوشی به دست داشت از خنده روده‌بر می‌شد. نگاهمان که به هم گره خورد صدایش را پایین‌تر آورد. به من اشاره کرد برایش چای بریزم. لیوان چندمش بود. هنوز نبات‌های حل نشده ته لیوان بود. روی نبات‌ها چای ریختم صدای ترقترق نبات‌ها انگار تسکینم می‌داد. چای لب به لب شد. گفتم بگذار لبریز شود. حالا داشت از دور لیوان رو موکت می‌ریخت. من هم می‌ریختم و می‌ریختم. می‌خواستم هر چه چای بود بریزم توش.حاجی گفت: ناصر جان ده دقیقه‌ی دیگر تماس می‌گیرم. چه خوب همیشه دو دقیقه‌ی بعد تماس می‌گرفت! این دفعه پنج برابرش کرده بود. -        هو و و و ... ریختی ... هی خانم. با توأم.فلاسک را زمین گذاشتم. گفتم: ظرفیت من هم مثل این لیوان یک گنجایشی دارد. جادار هست ولی ... -        زیبا، جادار، مطمئن، یخچال فریزر ... -        جنسش قاطی ندارد لاکردار. چه خوب کیفت کوک شده!؟‌-        خوشم می‌آید زود به فوت و فن همه چیز وارد می‌شوی! -        به اینجام رسیده حاجی!!‌ به اینجا! با دست به لبهام اشاره کردم. لیوان پر از چای را برداشتم از جایم بلند شدم. خیال کرد می‌خواهم لیوان چای را بدهم دستش. اما لیوان را ول کردم رو موزاییک‌های کنار موکت. شکست خرد شد. -        جنس نشکن وقتی بشکند. خرد می‌شود. هزار تکه می‌شود. -        یعنی شما شکستی الان؟! -      قبلاً پیر و پاتال‌ها را می‌آوردی؟ دلت به حال نداری و فقر و بدبختی‌شان می‌سوخت؟ حالا پیشرفت کردی؟ لابد تا چند وقت دیگر هم می‌روی؟ شیرخوارگاه آمنه؟ ولی نه فکر کنم صرف با همین قشر دانشجو باشد؟ -        خانم پراندی هر چه کشیده بودم؟ -        چه خوشحال شدی بچه‌ام افتاد مرز مهران؟ نیست دسته گل‌های بابایش را آبیاری کند!-        خودم تنهایی هم می‌توانم آبیاری کنم! -        ا؟!... هنوز نشکستم حاجی ولی!؟ -        ولی چی؟ ولی چی؟ -        اگر بشکنم! دوست و فامیل، در و همسایه خلاصه هیچ کس را از شنیدن صدای شکستنم بی‌نصیب نمی‌گذارم. تا حالا تحملت می‌کردم ... این دفعه حرفم را نبری. عین بچه‌ها نپرسید ولی چی؟ داشتم می‌رفتم بالا. برگشتم طرفش. -        د آن لعنتی را بگذار کنار وقتی رفتم شماره بگیر.می‌دانست که الان سگی شدم. گوشی را کنار گذاشت.این خردهشیشه‌ها با نبات‌ها را جمع می‌کنی قشنگ دستمال تر می‌کشی. مورچه جمع نشود! دلم می‌خواهد فردا صبح یک مورچه این‌جا ببینم. گیس‌های همان گیس‌بریده را تا اینجا می‌کشم با زبان خودش برایت جمع کند. در و همسایه دلشان لک می‌زند برای یککلاغ چهلکلاغ کردن. ببین یککلاغ چطور چهلکلاغ می‌شود؟ امتحانش مجانی است! ریش حاجی پیشم گرو بود. باید حرفم را گوش می‌کرد.        

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٦ - شروین شاه‌وزی‌پور
خبر ادبی: حبیب‌الله صادقی باز هم جایزه گرفت

جشنواره‌ی شعر و داستان جوان پایان یافت

 


برگزیدگان پنجمین جشنواره‌ی سراسری شعر و داستان جوان «ستاره‌های کویر» در سمنان معرفی شدند.

 در بخش داستان، فاطمه قشمی از زنجان اول شد و حمید باوی ساجد از خوزستان، عادل قلی‌پور از اردبیل و میلاد فتاحی از گیلان به طور مشترک مقام دوم را به خود اختصاص دادند. عشرت‌السادات میرحسینی از شاهرود، حبیب‌الله صادقی از سیستان و بلوچستان و مهدیه محمدزمانی از شاهرود نیز مشترکا برندگان مقام سوم معرفی شدند و از پریسا کرمی از زنجان و حامد حسن‌پور از لرستان تقدیر شد.

در بخش شعر کلاسیک نیز محمدحسین نعمتی از تهران، ‌محمدجواد شاهمرادی از اصفهان و علیرضا رجب‌علی‌زاده از کاشان مقام‌های اول تا سوم را کسب کردند. سیدمحمد شرافت از قم و مهدی سیار از تهران نیز شایسته‌ی تقدیر شناخته شدند. جایزه‌ی ویژه‌ی شعر عاشورایی نیز به علی سعادت شایسته از قم رسید.

در بخش شعر نو، هیأت داوران هیچ‌یک از آثار را شایسته کسب مقام اول ندانست و جایزه‌ی دوم را به طور مشترک به محمدحسین نعمتی و مجید سعدآبادی از تهران و جایزه‌ی سوم این بخش را نیز به رسول پیره از لرستان، ابراهیم عادل‌نیا از اردبیل و سمانه عابدینی از تهران اهدا کرد. جایزه‌ی ویژه‌ی عاشورایی این بخش نیز به محسن رزوان از تهران رسید.

پنجمین جشنواره‌ی شعر و داستان جوان ستاره‌های کویر به کوشش مرکز آفرینش‌های حوزه هنری و مشارکت حوزه‌ی هنری استان سمنان در تالار آفرینش‌های هنری آن شهرستان به کار خود پایان داد.

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٦ - شروین شاه‌وزی‌پور
شعر امروز: فرزين پارسی‌کيا؛ وب پارسی‌ها

 

نه دستت را به درد می زنی  و

نه پایت را به پوکی استکانهای لب پریده .

از چشمت که می گریزم

آه می شوی و لالایی ات

از لابه ((لا)) به  ((می)) و از ((می)) به می آید

گوشت را به ساعت شماطه دار

دستت را به نبض در

تا بغض الامان نمی طلبد

چکه می شوی

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٦ - شروین شاه‌وزی‌پور
خبر ادبی: جایزه‌ی روزی روزگاری

برنامه‌هاي دومين دوره تشريح شدند:
جايزه‌ي "روزي روزگاري" از جمال ميرصادقي تقدير مي‌كند


دومين دوره‌ي جايزه‌ي ادبي «روزي روزگاري» با تقدير از جمال ميرصادقي و يك نمايشنامه‌نويس، در بخش‌هاي رمان ايراني، مجموعه‌ي داستان ايراني و رمان و مجموعه‌ي داستان غيرايراني برگزار مي‌شود.

اين جايزه كه هيأت امناي آن، رضا سيدحسيني، پروين سلاجقه، مهشيد نونهالي و عنايت سميعي معرفي شده‌اند، با داوري: فرشته احمدي، شهلا زرلكي، لادن نيكنام، اميرارسلان فصيحي، امير احمدي آريان و اميرحسين خورشيدفر برگزار مي‌شود.

در نشست خبري جايزه كه امروز برگزار شد، مديا كاشيگر - دبير جايزه - در توضيحاتي گفت: امسال از جمال ميرصادقي در زمينه‌ي رمان و داستان كوتاه به‌طور مشترك و به‌خاطر فعاليت خيلي طولاني‌ در تدريس و برگزاري كلاس‌هاي داستان و تلاش‌هايش در گسترش ادبيات داستاني تقدير مي‌شود.

او با بيان اين‌كه اميدواريم در سال 88 بتوانيم «جايزه‌ي ادبيات دراماتيك» را راه‌اندازي كنيم، همچنين خبر داد: در اين دوره از يك نمايش‌نامه‌نويس ايراني تقدير خواهيم كرد و چون منتظر نظر كميته‌ي فني هستيم، فعلا اسمي اعلام نمي‌شود.

وي سپس از برگزاري جايزه‌ي تازه‌ي ديگري كه از امسال درنظر گرفته شده است، خبر و توضيح داد: اين جايزه، «جايزه‌ي كتاب‌فروش‌ها» است كه از آن‌ها نظرسنجي مي‌كنيم تا ببينيم چه اثري را برتر معرفي مي‌كنند. «جايزه‌ي نخبگان» را هم كه سال گذشته «بادبادك‌باز» را انتخاب كرد، امسال نيز داريم كه از هنرمندان سينما، تئاتر، هنرهاي تجسمي، ورزشكاران و حتا سياسيون نظرسنجي مي‌كنيم، كه احتمالا امسال تعدادشان به 200 نفر برسد. جايزه‌ي اين دو بخش هم به ناشر اثر اهدا مي‌شود؛ چون اين ناشر است كه بايد به‌خاطر آشتي‌ دادن مردم با كتاب تقدير شود.

اين مترجم در بخش ديگري از سخنانش گفت: ما امسال بيانيه نخواهيم داشت؛ چون آن‌قدر اوضاع آشفته و تعداد كتاب‌ها كم بود كه حتا اصلا فكر نمي‌كرديم بتوانيم جايزه را برگزار كنيم. البته تعداد كتاب‌هاي منتشرشده‌ي چاپ اول از سال گذشته بيش‌تر شده‌ است و از يك مقطعي روند صدور مجوز تسريع شد. يعني ما تا آخر تابستان فقط هفت كتاب چاپ اول داشتيم، اما تا آخر بهمن به بالاي 70 عنوان رسيد و تا سال تمام نشود، قطعا نمي‌توانيم بگوييم كه چند اثر در اين دوره بررسي شده‌اند.

كاشيگر سپس با اشاره به مراحل چهارگانه‌ي داوري گفت: سه كتابي كه بالاترين امتياز را بياورند، هر سه يك لوح مي‌گيرند و يك اثر از بين آن‌ها براي گرفتن تنديس در سه رشته‌ي رمان ايراني، مجموعه‌ي داستان ايراني و رمان و مجموعه‌ي داستان غيرايراني به‌طور مشترك، كه همان ترجمه‌ي يك اثر ادبي است، انتخاب مي‌شود.

او در ادامه يادآور شد: كميته‌ي داوري ما ثابت است و از سال آينده در اين بخش آخر كه مشترك است، دو انتخاب داريم، يعني هم مجموعه‌ي داستان ترجمه و هم رمان ترجمه. يك كميته‌ي فني از مترجمان سرشناس مملكت هم تشكيل داده‌ايم و از آن‌ها خواسته‌ايم در اين بخش آثاري را كه از نظر ترجمه تأييد مي‌كنند، به ما معرفي كنند تا آن‌ها را در اختيار داورها بگذاريم كه از بين اين آثار انتخاب داشته باشند.

دبير «جايزه‌ي روزي روزگاري» در توضيحي درباره‌ي اين‌كه آيا مي‌توان اين جايزه را جايزه‌ي بهترين ترجمه دانست، تأكيد كرد: اين جايزه هم جايزه‌ي ترجمه است، براي اين‌كه ترجمه‌اش مورد تأييد كميته‌ي فني قرار مي‌گيرد و هم جايزه‌ي ترجمه نيست، چون جايزه‌اش را فرد برگزيده به خاطر ترجمه نمي‌گيرد، بلكه به خاطر انتخاب اثر ادبي‌اش براي ترجمه مي‌گيرد. چون اين كميته خودشان از مترجمان سرشناس كشور هستند، اگر اثري از آن‌ها در اين كميته باشد، شخص حذف مي‌شود، مثل عبدالله كوثري كه جزو كميته‌ي فني ما بود و چون رضا سيدحسيني ترجمه‌ي او را انتخاب كرد، از كميته حذف شد؛ اما اثرش باقي ماند. داورها هم كتاب‌هايي را انتخاب مي‌كنند كه كميته‌ي فني، آن‌ها را انتخاب كرده باشد.

عليرضا بهنام - سخن‌گوي جايزه - در اين بخش توضيح داد: كار اين كميته، صحت ترجمه است. ما جايزه‌ي ترجمه نمي‌دهيم؛ جايزه‌ي اثر ادبي مي‌دهيم.

كاشيگر هم افزود: رضا سيدحسيني، كاوه ميرعباسي و خودم (به دليل دبيري جايزه) از اعضاي قطعي اين كميته هستيم و اشخاص ديگر عبارت‌اند از: فروغ پورياوري، علي عبداللهي، مژده دقيقي، اسدالله امرايي و موسي اسوار. ليست كميته‌ي فني باز است. چون چاره‌اي نداريم و اگر يكي از آثار اعضا كانديدا شود، بايد او را كنار بگذاريم و نمي‌خواهيم چنين شائبه‌اي باشد كه خودشان به خودشان جايزه مي‌دهند. لوح‌هاي داوران ما هم به پديدآورنده‌ي اثر تعلق مي‌گيرد، در معناي غيرناشر؛ چون اين جايزه‌ي داورهاي ماست و با جايزه‌ي دبيرخانه فرق دارد كه خودش جايزه‌ي مستقل مي‌دهد. در اين بخش ما به ناشران جايزه نمي‌دهيم.

او و سعيد طباطبايي - جانشين دبير جايزه - سپس به‌طور مشترك درباره‌ي اين‌كه آيا در بخش ترجمه، اين جايزه همه‌ي زبان‌ها را دربرمي‌گيرد، پاسخ دادند: امسال سعي كرده‌ايم اكثر زبان‌ها را در اين جايزه پوشش دهيم. اما براي ما امكان‌پذير نبود كه همه‌ي زبان‌ها را پوشش دهيم. چون در هر زبان مترجم قدر نداشتيم و ناچار شديم يك‌سري از زبان‌ها را حذف كنيم، مثل زبان تركي. پس در كميته‌ي فني هم مترجم‌هايي را انتخاب كرديم كه به طور كلي بتوانند به‌خاطر تسلط‌شان به چند زبان، نظر بدهند.

طباطبايي گفت: كاوه ميرعباسي و مديا كاشيگر خود به چند زبان تسلط دارند. در موردي هم مثل مهدي غبرايي با كتاب «كافكا در كرانه» كه يكي از كانديداهاست، نمي‌توانيم او را جزو كميته‌ي فني قرار دهيم.

در ادامه، مديا كاشيگر درباره‌ي تمهيد جايزه براي اين موضوع كه آثار معمولا در ايران از زبان اصلي ترجمه نمي‌شوند، گفت: ترجيح من به عنوان يك مترجم اين است كه كتاب از زبان اصلي ترجمه شود. ولي واقعيت اجتماعي جامعه‌ي ما اين است كه اين اتفاق به‌ندرت مي‌افتد و بيش‌تر آثار از زبان واسطه به فارسي ترجمه مي‌شوند. اما رسمي بين مترجمان بزرگ ما وجود دارد و آن اين است كه در ترجمه به يك متن اكتفا نمي‌كنند و آن‌را با ترجمه‌هاي ديگر چك مي‌كنند. اميدوارم روزي برسد كه همه‌ي آثار ما از زبان اصلي ترجمه شوند. ما الآن مترجم مثلا از زبان ليتواني يا سوئدي نداريم.

سپس چند نامزد قطعي‌شده در بخش ترجمه معرفي شدند: «زنان تروا» نوشته‌ي سنكا با ترجمه‌ي عبدالله كوثري، «كافكا در كرانه» نوشته‌ي هاروكي موراكامي ترجمه‌ي مهدي غبرايي، «بائودولينو» نوشته‌ي امبرتو اكو با ترجمه‌ي رضا عليزاده.

كاشيگر گفت: هركدام از اعضاي كميته‌ي فني هم مي‌توانند تا دو كتاب معرفي كنند و اين تعداد كم به خاطر محدوديت ما در برگزاري زمان جايزه است؛ چون مي‌خواهيم جايزه را ارديبهشت‌ماه و تا قبل از برگزاري نمايشگاه بين‌المللي كتاب برگزار كنيم. داوران تا آخر فروردين‌ماه سال 87 مرحله‌ي اول داوري را انجام مي‌دهند و مرحله‌ي بعدي در مدت حتا دو ساعت انجام مي‌پذيرد. در اين بخش هم تعداد احتمالا به 12 اثر مي‌رسد. از سويي مادامي كه ايران عضو كپي‌رايت نيست، متأسفانه نمي‌توانيم نويسندگان زنده‌ي غيرايراني را دعوت كنيم مثل امبرتو اكو.

او درباره‌ي حمايت‌كنندگان مالي جايزه هم گفت: تعدادي از آن‌ها همان حاميان سال گذشته هستند و با تعداد ديگري هم در حال رايزني هستيم، كه وقتي قطعي شد، اعلام مي‌شوند. زمان دقيق و مكان برگزاري جايزه هم هنوز معلوم نيست. همچنين درمجموع سه تنديس از طرف داوران، دو تنديس از طرف دبيرخانه و 11 لوح داريم.

او درباره‌ي گزينش آثار نيز گفت: هدف ما جذب مخاطب عام است كه كار انتخاب آثار به عهده‌ي داوران گذاشته شده است. كار عامه‌پسند اغلب داوري نمي‌شود. از سوي ديگر، مخاطب عام فقط كتاب‌هاي عامه‌پسند را نمي‌خواند. مثلا «كليدر» محمود دولت‌آبادي يا آثاراحمد محمود يا اسماعيل فصيح آثاري هستند كه داراي ارزش ادبي‌اند، ضمنا قابليت جذب مخاطب عام را هم دارند. اما آثار پروست و بكت اين‌ قدرت جذب را ندارند.

كاشيگر افزود: هيأت امناي ما امكان افزوده‌ شدن تا 7 نفر را دارد. هر كدام از اعضاي دست‌اندر كار جايزه‌ هم كه استعفا دهند، تا سه سال آثارشان حق شركت در جايزه را ندارد.

وي گفت: امسال به‌جاي كاوه ميرعباسي، اميرحسين خورشيدفر و به‌جاي ميترا الياتي، لادن نيكنام داوري مي‌كنند. در اين جايزه تعداد داوران زن و مرد يكي است و اميدواريم پس از يك ‌سال بالأخره سايت جايزه راه‌اندازي شود.

سعيد طباطبايي نيز در بخشي از نشست در توضيحاتي گفت: با توجه به آمار مي‌توان گفت وضعيت داستان كوتاه خيلي بهتر است؛ اما رمان وضعيت فاجعه‌اي دارد.

او با اشاره به آمار كتاب‌هاي منتشرشده در حوزه‌ي داستان و رمان، گفت: طبق آمار جايزه‌هاي ادبي ديگر در سال‌هاي قبل، در سال 84 بالاي 120 اثر داستاني قابل بررسي در جايزه‌ها داشته‌ايم؛ 45 رمان و 75 مجموعه‌ي داستان كوتاه. سال 85 حدود 60 اثر براي بررسي وجود داشت؛ 25 رمان و 35 مجموعه داستان، كه در اولين دوره‌ي جايزه‌ي ما هم بررسي شدند. در سال 86 هم بالاي 70 اثر فعلا داريم كه 20 رمان و 50 مجموعه‌ي داستان را شامل مي‌شوند. امسال سال خوبي براي مجموعه‌ي داستان است و البته هنوز جا داريم براي اين‌كه آثار ديگري هم به دبيرخانه برسند.

صندوق پستي دبيرخانه‌ي «جايزه‌ي روزي روزگاري» براي دريافت آثار، 1165 - 15815 است.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٦ - شروین شاه‌وزی‌پور
خبر ادبی: گشایش وبلاگ محمود کیانوش

وبلاگ محمود كيانوش راه‌اندازي شد


وبلاگ محمود كيانوش - پيشكسوت شعر كودك ايران - راه‌اندازي شد.

 وبلاگ اين شاعر، مترجم و نويسنده‌ با عنوان «شعر جهاني» و با آدرس: mahmudkianush.blogfa.com راه‌اندازي شده است.

اين وبلاگ با نظارت مهدي خطيبي، با بخش‌هاي شعر، يادداشت، نقد و بررسي، گفت‌وگو، محمود كيانوش از نگاه ديگران و... همراه است.

محمود كيانوش متولد شهريورماه 1313 در مشهد است و تاكنون كتاب‌هايي از جمله «شبستان»، «ساده و غمناك»، «شكوفه‌ي حيرت»، «شباويز»، «ماه و ماهي در چشمه‌ي باد»، «آب‌هاي خسته»، «‌مرد گرفتار»، «غصه‌اي و قصه‌اي» و «در آن‌جا هيچ‌كس نبود» را منتشر كرده است.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٦ - شروین شاه‌وزی‌پور